|
|
|
|
باز خوبه دیروز لا اقل یه اتفاقی برامون افتاد امروز هیچ خبری نبود خب وقتی خبری نیست معلومه که عکس انتخابی هم باید بیربط باشه میخوام برم یه خورده یونیکس کار کنم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 10:43 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
امروز سعید آقاخانی تو خیابون ازم پرسید ساعت چنده؟ منم جواب دادم 1:25 دیگه هیچ اتفاقی یادم نمیاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 10:46 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
یه بچه تخس رو دارید ادب میکنبد ،یهو دلتون میسوزه و برای اینکه اون بچه بی ادب تحت تاثیر گذشت شما قرار بگیره تصمیم میگیرید اونو آزاد کنید و بهش میگید بار آخرت باشه ،اون هم میگه باشه و میره و دوباره شروع میکنه به فحش دادن و میگه دیدی از دستت در رفتم چه احساسی بهتون دست میده؟ اسرائیل بعد از سی وهفت سال برای نشون دادن حسن نیتش برای صلح خاورمیانه تصمیم به ترک نوار غزه گرفت اونم در شرایطی که خیلی از شهرک نشینای یهودی حاضر به ترک نیستن و نظامیهای اسرائیلی با خشونت دارن گریه و زاری اونا رو میبینن و اونا رو به زور اخراج میکنن تا فلسطینیها بیان توشون بشینن حالا تو این هاگیرو واگیر فلسطینیا میگن ما بردیم و ما بردیم و اسرائیل شکست خورد حالا جالب اینه که رسانه های حکومتی ایران حاضر به پخش این خبر خروج داوطلبانه اسرائیل که سرتیتر تمام خبرگزاریهای دنیاست نیست، اگه گفتین چرا؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 10:47 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
بارون پریشبی هوا رو خیلی لطیف تر کرده... این روزا مسئولیتام داره یواش یواش زیاد میشه باید چند تا شعبه بزنم تا سبکتر شم...با اینکه یه عمر از یونیکس در میرفتم مثل اینکه باید دیگه برم سراغ یادگرفتنش... خدا بگم چیکارت کنه بیلی،ببند اون نیشتو که هرچی میکشم از توست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 10:54 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
انگار همین دیروز بود. محمد خاتمی، مردی با بیست و دو میلیون رای در کوله و هزاران هزاران امید در برابر، با دانشجویان سخن می گفت. دانشگاه یک پارچه شور بود و امید. هر چه خاتمی می گفت، می بلعیدند بچه ها. سوت، کف، شادی و همه چیزهایی که گویی می رفت تا ازخاطره انسانی ما حذف شود، به زور. و یک آن خاتمی، خطاب به جوانان گفت: بیاید دست هایمان را بلند و دعا کنیم. بچه ها ، گوش شدند یک جا. دستانی که به هم کوبیده می شد، به شادی، آرام به کنار هم لغزید ، و در فضایی سخت ملکوتی، هزاران دست، به دعا به سوی آسمان خدا گشوده شد. صدای بال زدن فرشتگان را می شنیدیم، در دانشگاه. و باز همین دیروز بود. محمد خاتمی، در دانشگاه سخن می گفت.شاید همان حرف ها را. حرف هایی که اما تکرار، جانشان گرفته بود. این بار دستی در کار نبود که به سوی خدا برود. تنها صدا بود. بچه ها هو می کردند، اعتراض می کردند، فریاد می زدند، و کسانی آن سوتر بچه ها را نه از سر مهر، که به کین می نواختند. صدای شکستن خاتمی را می شنیدیم در دانشگاه. هم با اولی گریستیم، هم با دومی. گریه اول به امید آمیخته بود، و گریه دوم، بر مزارامید. چه تفاوت دردناکی. و این هشت سال، همه، بدینسان گذشت. سال 76. سال انقلاب مخملین. زن و مرد و پیر و جوان. همه می خواستند رای بدهند. در اتاق مادر، 16 پوستر خاتمی از در و دیوار آویزان بود. اول بار بود که "می خواست" رای بدهد. رای دادن های پیشین اش، به اصرار ما بود. مهر سیدخندان بر دلش افتاده بود.اما دایی پیر، رای نمی داد. و استدلالش اینکه:" آخوند، آخوند است. این بنده خدا هم، مگر نمی گویید خوب است، اما آخوند است. آخوندها گوشت هم را می خورند، استخوان هم را دور نمی ریزند. او آمده است برای حفظ رژیم. ساده اید شما" جواب های ما هم انگار نخ نما شده بود. خیلی که می گفتیم، او سکوت می کرد و می گفت: خواهیم دید. خاتمی آمد. ما بال گرفتیم. گفتیم، شنیدیم. روزنامه خریدیم. یکی دو تا که نبود. و ماموران کمیته که ریختند به خانه همسایه، سینه سپر کردیم و گفتیم: کارت شناسایی. حکم. همسایه با آرنج می زد به پهلوی ما که : این قلنبه سلنبه ها چیست. و ما از حق سخن می گفتیم، از قانون. حتی می خواستیم به پلیس 110 تلفن بزنیم که مانع مزاحمت آن لباس شخصی ها بشوند. همسایه ما را دور کرد، و خودش یک جوری با آنها کنار آمد. بعدها گفت: شما هم باورتان شد بعضی حرف ها را! ما باورمان شده بود. چشم هم داشتیم ، می دیدیم. همه از قانون گرایی سخن می گفتند. در ادارات، رفتارها انسانی شده بود. در دانشگاه ها، شاگرد و معلم، عرصه های گسترده تری از تفکر نو را در می نوردیدند. جامعه زنده شده بود، جان گرفته بود ، حتی وزارت اطلاعات حکومت، از خود انتقاد می کرد ، نویسندگان، اگرچه هنوز با احتیاط بدین سو و آن سو می رفتند، اما قفل های خانه شان را باز کرده بودند. هنرمندان، اگرچه می ترسیدند که مبادا زیاد بگویند و تند، اما سگ کشی راه انداخته بودند، و جوانان آفتاب، فریدون مشیری را گرامی می داشتند،.. . ما دیگر به دایی جان کاری نداشتیم. او هم به ما کاری نداشت، سرش گرم روزنامه خوانی بود. بهار، اما عمر کوتاهی داشت. کوی دانشگاه، سکوت رئیس جمهور،بستن روزنامه ها، سکوت رئیس جمهور. دستگیری ها، سکوت رئیس جمهور. قانون شکنی ها، سکوت رئیس جمهور .بی پناهی ها، سکوت رئیس جمهور. پیش آمدن "آنها"، پس رفتن رئیس جمهور. و عاقبت: دیگر نمی شناختیم آن سید خندان را. و حالا دایی جان که چند سالی هم پیرتر شده بود و روزنامه ای هم نداشت برای خواندن، به حرف آمده بود دوباره، اما معلوم بود دلش سوخته به حال ما. به نرمی می گفت: این بنده خدا، آخوند است. توقع شما زیاد بود. او در نقطه آخر، انتخابی ندارد، جز حکومت. از آن بیشتر بخواهد، باید کس دیگر باشد. نیست. اما باز پستوهایمان را می ساختیم. باز، دهان را زندان آزادی می کردیم. دیگر از جوانان کم سن و تسبیح به دست که شب ها، سر به درون خانه ها و ماشین هامان می کشیدند، نه کارت می خواستیم، نه حکم. به احضارهای تلفنی، تن می دادیم، در برابر قاضی نمای شهر، خون دل می خوردیم، و دیگر نمی گفتیم: چرا؟ خیلی که می گفتیم، جواب مان داغ بود و درفش. باز باید "اعتراف" می کردیم... و تیر خلاص، انتخابات بود. رئیس جمهور ما که بلبل شهر بود، دچار لکنت شده بود. به"تقلب" می گفت"بداخلاقی". آنکه پنجره ها را گشوده بود، به دست و دلبازی، آنکه گفته بود عدالت هم بدون آزادی، عدالت نیست، آنکه می دانست شهر پر از زندان است، و می دانست که گنجی ، ذره ذره می میرد، حالا می گفت: خود این آقا! باید آزادی مشروط بخواهد. دیگر لبخندهایش، رنگ لبخند نداشت. دیگر کلامش، عین رهایی نبود. دیگر یکی بود از آنها. دیگر رئیس جمهور ما نبود. دیگر از ما نبود. دایی پیر، روز انتخابات درگذشت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 10:56 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
وااااااااااااای بازم یه روز دیگه، خدایا متشکرم که داری راه براه بهم حق حیات میدی دیشب با همسر گلم رفتیم پارک جهان کودک و با هم گپ زدیم، خسته که شدیم رفتیم ونک و یه پیتزا تو یه رستورانی که برا جفتمون خاطره انگیز بود خوردیم..راستش خیلی بهم چسبید، امیدوارم به همسرم هم خوش گذشته باشه دیروز و امروز مدیر شرکتمون رفته مسافرت و من حالم گرفتس، نه بخاطر پاچه خاری بلکه چون یه جورایی سر در گم شدم و احساس به مشاوره دارم...دلم براش تنگ شده حسابی (ولی انصافا این جمله آخرم فکر کنم پاچه خاری بود) کاش زودتر بیاد یه خبر خوب دیگه: آلمان گفت که در حمله نظامی به ایران، آمریکا رو همراهی نمیکنه،لازم به ذکره که همین آلمان عین همین حرفو قبل از جنگ با عراق زده بود و کلی هم به آمریکا کمک کرد مشروح همین خبرو میتونید از اینجا بخونید در ضمن کابینه پیشنهادی احمدی نژاد هم معرفی شد..نکته جالب انتصاب محسنی اژه ای بعنوان وزیر اطلاعات و پور محمدی (دستیار سعید امامی در قتلهای زنجیره ای) به عنوان وزیر کشوره..خدا عاقبت همه رو ختم به خیر بگرداند...آمین |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 10:59 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
دلم عجیب گرفته....بازم دارم تبدیل به یه موجود مسخ شده ای میشم که هیچ انگیزهای واسه تلاش و کسب موفقیتهای بیشتر نداره بازم گهگداری احساس میکنم از خودم بدم میاد....بازم دارم طعم چندش آور صفر مطلق رو حس میکنم...خدایا بخودت پناه میبرم منو لحظه ای بحال خودم تنها نذار....من از تنهایی میترسم...هیچ قلندری رو نمیبینم که حتی بخوام با فکر کردن به اون به این احساس ترس غلبه کنم امن یجیب مضطر اذا دعاه و یکشف السوء خدایا کمکم کن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 11:0 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
دارم با خودم کلنجار میرم یه پای کار بد داره میلنگه بدیش هم اینه که اینبار با یه هزارپا طرفم حتی اگه حالشو داشته باشم که بگردم کدوم پاشه بی نتیجست چون ممکنه لنگی حاصل برایند چند تا در رفتگی از چندین پا باشه، اینه که حالمو میگیره عزیزی میگفت : گذشت میوه درخت زندگیه، اما من هر وقت گذشت کردم طرف مقابلم احساس کرده لابد مقصر من بودم و حالا از روی عذاب وجدان دارم اینکارو میکنم، پارادوکس بامزه ایه، البته نباید بد بین باشم، حداقلش اینه که در فرد این گذشت نتیجه خیلی خوبی داده اما به هرحال همون یه نفر برای اینکه بخوام در تصمیمم تجدید نطر کنم کافیه (n-1) گذشت میوه گندیده درخت زندگیه..... عمو همایون عزیز داری صدامو؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 11:2 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
تا حالا شده ظرف ناهاریتو نشسته باشی و حالشو نداشته باشی و قرار باشه 2 جا بازدید هم بری و همزمان همه کشورهای دوست و دشمن بابت مسائل هسته ای برات خط و نشون بکشن و تازه باطری موبایلت کاملا شارژ شده باشه و احساس کنی هوا یه خورده خنک تر هم شده؟ واسه من که همین امروز اتفاق افتاده....خیلی جالبه نه؟ این عکس یکی از اهوازیهاست..خیلیا این تیپی هستن و همشون هم عربن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 11:7 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
سشوار درحالت گرم و تند رو بگیر رو صورتت ،دقیقا این احساس من تو اهواز بود تو عرض 5 ساعت مجبور شدم 3 بار دوش بگیرم...هر بار بیرون رفتن مساوی بود با یه بار دوش گرفتن حرصم از این در میومد که مردم اهواز میگفتن امروز اتفاقا خیلی روز خنکیه! شانس آوردی امروز اومدی !! ولی در کل تجربه خوبی بود تقریبا 70 درصد مردم عرب بودن هتل گرفتم که انصافا هتل شیکی بود،اسمشو نمیگم تا تبلیغ نشه گرمای وحشتناک هوا اجازه لذت بردن از کارون رو گرفته بود بامداد یکشنبه هم برگشتم و چون اصلا حالشو نداشتم نرفتم شرکت و تا ظهر گرفتم خوابیدم سر ظهری از شرکت زنگ زدن و نگرانم شده بودن و من هم گفتم حال نکردم بیام و اونا هم مثل یه آدم منطقی قبول کردن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 11:11 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
امروز به کارهایی که تو مدت ماموریتم به زمین مونده بود پرداختم هیچ کی نیست کارامو بکنه خبر داغ امروز ورود مجدد وبا به کشوره به سلامتی! لابد پس فردا هم طاعون و شیپیش افتادن به سر بچه ها فکر میکردم عواقب ناشی از روی کار اومدن پرزیدنت احمدی نژاد شوخیه راستی پرواز رفت من با توپولوف انجام شد هیچوقت اینقدر مرگ رو بخودم نزدیک ندیده بودم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 11:10 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
دیشب بعد از باشگاه ،حمید منو گذاشت دم در خوابگاه شریف رفتم پیش مسعود،اتفاقا عباس منتظری هم پیشش بود عباس قلیون آورده بود و ما هم یه دود گرفتیم دیروز هم احمدی نژاد به خاطر اینکه حکم ریاست جمهوری رو از رهبر بگیره مجبور شد تا کمر دولا شه و دستشو ببوسه هی چی بگم فکرم مشغوله فکر کنم تو گرمترین روز سال (15 مرداد) اگه برم به گرمترین شهر کشور (اهواز) و یه خورده آفتاب بخوره به سرم حالم جا بیاد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 11:19 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
امروز هم درگیر کار های دقیقه نودوهشتی شرکت هستم بلیط رفت و برگشت به اهواز رو برام گرفتن جلسه دوستانه دیشب هم با ، مسعود حسنی،حضور علی عنایتی،اسماعیل یحیی زاده احمد میرزانژاد،در منزل محمود علیزاده بر پا شد. قرار شد یه صندوق مثل خاله زنکا تشکیل بدیم دیروز هم قاضی پرونده اکبر گنجی ترور شد و کشته شد از هرچی ترور و کشتن آدمه بدم میاد حتی اگه از مقتول به شدت بدم بیاد راستی داشت یادم میرفت: پرزیدنت احمدی نژاد دوره 4 ساله اول خیمه شب بازیش شروع شد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 11:23 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
واقعا همسر خوب داشتن بزرگترین نعمته و من از این بابت خدا رو شکر میکنم بر خلاف دیروز امروز روز بسیار شاد و سرحالی داشتم امروز بیشتر درگیر کاغذ بازی و پیگیری دقیقه نودی کارهای شرکت بودم شنبه هم قراره که ماموریتی برم اهواز در ضمن این اولین ماموریت خارج شهریم به حساب میاد دمای هوا هم الان که دارم مینویسم به گفته سایت یاهو 45 درجه است 2 ساعت پیش 48 بود صبح میرم شب بر میگردم امشب هم با برو بچه های دانشگاه و دبیرستان میریم خونه محمود علیزاده دیگه خبر خاصی نیست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 11:25 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
امروز صبح خواب آلو از جام بلند شدم تا اینجا نتیجش غر زدن به راننده تاکسی برای نرفتن از مسیر همیشگیش بوده خدا بخیر بگذرونه تا آخر وقتو نمیدونم امروز میتونم برم باشگاه یا نه اکبر گنجی هم مطمئنا همین روزا میمیره خدا بیامرزدش ابر مرد شجاعی بود....خدا کنه بتونیم آخرهفته ای یه مسافرت کیش بریم مردم از یکنواختی کار . این پاداش های چندر غازی رو هم نمیدن یه حالی بکنیم باهاش |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 11:26 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||