|
|
|
|
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:25 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:0 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
ملاصدرا می گوید: |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:39 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
من خدای بزرگ را دوست دارم ولی از ناخدایان کوچک می ترسم! من محمد (ص) را دوست دارم ولی از گروه القاعده می ترسم! من علی (ع) رادوست دارم ولی از قاضی شارح می ترسم! من فاطمه (س) را دوست دارم ولی از زمین خواران سیرجان و فدک می ترسم! من حسن (ع) را دوست دارم ولی از جنگ قدرت می ترسم! من حسین (ع) را دوست دارم ولی از اصلاح طلبان اصولگرا می ترسم! من سجاد (ع) را دوست دارم ولی از عامل بی علم می ترسم! من باقر (ع) را دوست دارم ولی از عالم بی عمل می ترسم! من جعفر صادق (ع) را دوست دارم ولی از شیعه با شور وبدون شعور می ترسم! من موسی کاظم (ع) را دوست دارم ولی از قرآن مجالس ختم می ترسم! من رضا (ع) را دوست دارم ولی از نتیجه انتخابات مجلس هشتم می ترسم! من تقی (ع) را دوست دارم ولی از تقواداران متحجر می ترسم! من نقی (ع) را دوست دارم ولی از بازیگران سیاست می ترسم! من جواد (ع) را دوست دارم ولی از زندانبان بی منطق می ترسم! من مهدی (عج) را دوست دارم ولی از انجمن حجتیه می ترسم! من زینب (س) را دوست دارم ولی از لبریز شدن صبر محرومان می ترسم! من ابالفضل (ع) را دوست دارم ولی از جناح راست و چپ می ترسم من علی اکبر (ع) را دوست دارم ولی از ازدواج و بیکاری می ترسم! من حقیقت را دوست دارم ولی از فیلتر شدن می ترسم می ترسم....!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 18:59 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد :«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين» . كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنهاافتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين » نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل غذا ريختم و هم زدم. سيب زمينى، غذا، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. ماريون دولن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 7:53 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
این دود سیه فام که از بام وطن خاست ازماست که برماست وین شعله سوزان که بر آمد زچپ و راست از ماست که بر ماست جان گر به لب ما رسد ،از غیر ننالیم با کس نسگالیم از خویش بنالیم که جان سخن این جاست از ماست که برماست ما کهنه چناریم که از باد ننالیم بر خاک ببالیم لیکن چه کنیم ،آتش ما در شکم ماست از ماست که برماست گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالیست بیداری ما چیست؟ بیداری طفلی است که محتاج به لالاست از ماست که بر ماست. ((ملک الشعراء بهار)) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:30 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
سردار محسن رضایی ، سلام سردار گفته ای : که ۶۰هزار نوار کاست از جنگ داری خوش به حالت...! سردار!در آرشیو نوارهایت گریه بی صدای اکرم را داری؟ که از سر ناچاری... صیغه آقای ....رییس کمیته ا...شد! سردار!در آرشیو نوارهایت نوار قلب بی بی زبیده را داری؟ مادر شهید اکبری را می گویم که ۱ ماه پیش ماموران شریف قضایی چاه آب مزرعه اش را بستند و خیلی محترمانه ...کتفش را شکستند! سردار!در آرشیو نوارهایت ترانه های حیدر...آرپی چی زن گردان میثم را داری؟ که این روزها دم ترمینال جنوب آدامس و پفک می فروشد! سردار!در آرشیو نوارهایت زیارت عاشورای ابراهیم را داری؟ که البته یک پایش مصنوعی است... بگو چرا خرگوش دم پیتزا فروشی همیشه یک پایش می لنگد....! سردار!در آرشیو نوارهایت آخرین سرفه های اکبرجانباز شیمیایی را داری؟ که ۴سال از بعثی ها سیلی خورد و ۱بار هم از رییس بنیاد جانبازان! سردار!در آرشیو نوارهایت ضجه های مینا را داری؟ که همیشه خدا،یا چشمش کبود است یا پشتش سیاه... ومینا دختر ۱۳ ساله شیر علی است جانباز ۷۰% اعصاب و روان سردار!در آرشیو نوارهایت صدای خرد شدن کمر حمزه را داری؟ بی سیم چی جوان گروهان علی اکبر(ع) را می گویم که این روزها زیر فشار زندگی و پیکان مدل ۶۵ اش نمایش پهلوانی می دهد! راستی سردار!در آرشیو نوارهایت صدای رادیو آمریکارا داری؟ با سخنرانی آقازاده رشیدت! سردار! اگر بازیهای سیاسی اجازه داد از رییست بپرس؟ چرا جنگ را تمام نکرد؟! شاید هنوز پدرم زنده بود... شاید...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 16:24 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
اگر سفر نکنی، اگر چيزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی آغاز به مردن ميکنی زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن ميکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهميشه از يک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغيير ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی به آرامی آغاز به مردن ميکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند، دوری کنی... به آرامی آغاز به مردن ميكني اگر هنگاميکه با شغلت نيستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای روياها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل يکبار در تمام زندگيت ورای مصلحت انديشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن! امروز کاری بکن! امروز مخاطره کن! نگذار که به آرامی بميری... شادی را فراموش نکن!
شعر از شاعر شیلیایی پابلو نرودا ، با ترجمه زیبای احمد شاملو. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:5 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
پروانه مدتها در پی وصال گل بود...
گل بهانه میگرفت...پروانه به هر دری میزد...خسته شد..زخمی شد... گل دیگه حاضر نبود اونو بپذیره... پروانه به برگ پناهنده شد... همیشه عاشق باش، معشوق چه معنایی دارد؟ ساغر به هر شکلی که میخواهد باشد، این باده درون آنست که مستی میاورد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:3 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 14:31 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
پدرم اين جوري بود وقتي من : 4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده . 5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه . 6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه. 10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت. 12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد. 14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله . 16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده . 18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه . 21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه 25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته. 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره . 40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره . 50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:8 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي آره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي آره بعد شروع مي کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آآآخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود آرومه آروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 18:21 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
اسم خانه سالمندان و معلولين کهريزک به گوش شما خورده است؟ يک روز از وقت خود را بگذاريد و به آنجا يا مکاني مشابه آن برويد. در بين ساکنين آن ساعتي گردش کنيد.به پيرمردي که روي نيمکتي نشسته و با هيچ کس صحبت نمي کند و در انديشه فرو رفته است توجه کنيد. سعي کنيد فکر او را بخوانيد که افسوس عمر از دست رفته را مي خورد در اين انديشه است که اگر تواني داشت و اگر هنوز فرصتي پيدا ميکرد دوست داشت زندگي کند دوست داشت براي خود شرايطي ايجاد کند که محتاج منت ديگران نباشد، از تجربيات و اشتباهات گذشته استفاده کند و ... اما فقط منتظر مرگ است و ديگر هيچ! به دختر زيبايي که از بدو تولد نه دست داشته است نه پا!، روي تختي خوابيده و تو را مي نگرد که راه مي روي و از دستان خود استفاده مي کني ... و پيش خود مي گويد: خدايا اگر من هم سالم بدنيا مي آمدم چه مي شد ؟ بنشين و ساعتي با برخي از آنها گفتگو کن.وقتي از آن مکان بازگشتي خدا را شکر ميکني و آنوقت تازه مي فهمي چقدر خوشبختي. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:37 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
![]() در بیابانی دور
که نروید جز خار که نتوفد جز باد که نخیزد جز مرگ که نجنبد نفسی از نفسی خفته در خاک کسی زیر یک سنگ کبود در دل خاک سیاه میدرخشد دو نگاه که بناکامی ازین محنت گاه کرده افسانه هستی کوتاه باز می خندد مهر باز می تابد ماه باز هم قافله سالار وجود سوی صحرای عدم پوید راه با دلی خسته و غمگین -همه سال- دور ازین جوش و خروش میروم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود تا کشم چهره بر آن خاک سیاه وندر این راه دراز میچکد بر رخ من اشک نیاز میدود در رگ من زهر ملال منم امروز و همان و راه دراز منم اکنون و همان دشت خموش من و آن زهر ملال من و آن اشک نیاز بینم از دور،در آن خلوت سرد -در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی- ایستادست کسی! "روح آواره کیست؟ پای آن سنگ کبود که در آن تنگ غروب پر زنان آمده از ابر فرود؟" می تپد سینه ام از وحشت مرگ می رمد روحم از آن سایه دور می شکافد دلم از زهر سکوت! مانده ام خیره براه نه مرا پای گریز نه مرا تاب نگاه! شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار قد برافراشته از سینه دشت سر خوش از باده تنهائی خویش! "شاید این شاهد غمگین غروب چشم در راه من است؟ شاید این بندی صحرای عدم با منش یک سخن است؟" من،در اندیشه که :این سرو بلند وینهمه تازگی و شادابی در بیابانی دور که نروید جز خار که نتوفد جز باد که نخیزد جز مرگ که نجنبد نفسی از نفسی... غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه: خنده ای میرسد از سنگ بگوش! سایه ای میشور از سرو جدا! در گذرگاه غروب در غم آویز افق لحظه ای چند بهم می نگریم سایه میخندد و میبینم : وای... مادرم میخندد!... "مادر ،ای مادر خوب این چه روحی است عظیم؟ وین چه عشقی است بزرگ؟ که پس از مرگ نگیری آرام؟ تن بیجان تو،در سینه خاک به نهالی که در این غمکده تنها ماندست باز جان میبخشد! قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد سرو را تاب و توان می بخشد! شب،هم آغوش سکوت میرسد نرم ز راه من از آن دشت خموش باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش میروم خوش به سبکبالی باد همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فریاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 14:59 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
![]() دلم گرفته است دلم عجیب گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:44 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
![]() در بیکرانه دنیا دو چیز عجیب افسونم میکند
آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست....
و خدا را که نمی بینم و می دانم که هست..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:35 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
در اینجا چهار زندان است به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در هرحجره چندین مرد در زنجیر ... از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است از اینان چند کس در خلوت یکروز باران ریز بر راه رباخواری نشسته اند کسانی درسکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند من اما هنچکس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام
در اینجا چهار زندان است به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر در این زنجیرنان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند دراین زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد من اما در زنان چیزی نمی یابم ... گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش من اما در دل کهسار رویاهای خود جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که می رویند و می پوسند ومی خشکند ومی ریزند , با چیزی ندارم گوش مرا گر خود نبوداین بند شاید بامدادی همچو یادی دورو لغزان می گذشتم از تراز خاک سرد پست جرم این است جرم این است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:36 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
چشم يک روز گفت" من در آن سوي دره ها کوهي را مي بينم که از مه پوشيده شده است.چه کوه زيبايي! گوش لحظه اي خوب گوش داد. سپس گفت: پس کوه کجاست؟ من که صدايش را نمي شنوم. آنگاه دست در آمد و گفت:من بيهوده مي کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهي نمي يابم. بيني گفت"کوهي در کار نيست. من او را نمي بويم. " آنگاه چشم به سوي ديگر چرخيد ودر دلش خنديد و حواس ديگر مجلس بحثي بين خود برقرار کردند و از اين گمراهي حرف زدند بعد از گفتگويي دقيق همه به اين نتيجه رسيدند که بدون شک چشم عيبي پيداکرده |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:41 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
یکی بود یکی نبود...... اون که بود تو بودی، اون که تو قلب تو نبود من بودم.......
یکی داشت یکی نداشت....... اون که داشت تو بودی، اون که جز تو هیچ کسی رو نداشت من بودم.....
یکی گفت یکی نگفت...... اون که گفت تو بودی اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچ کسی نگفت من بودم....
قصه ما به سر رسید. کلاغ قصه که به خونش نرسید من بودم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:47 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
عجیب دلم گرفته
برای کودکیهام هرچند سرشار از محرومیت بود دلم تنگ شده
برای معصومیت کودکیم دلم تنگ شده، برای خدای کودکیهام دلم تنگ شده،
برای ضجه هام تو دعای کمیل دلم تنگ شده
برای اشکهای وسط نمازم دلم تنگ شده
خدایا تو خودت بهتر از تمام مخلوقاتت میدونی که من هرگز ازت نبریدم
خدایا میخوام اعتراف کنم..... میترسم
،
میترسم اگه حتی تو هم ندونی و این ترس خیلی داره اذیتم میکنه، خدایا من فلسفه دینتو فهمیدم و
هرگز دلم نمیخواد بفهمم که در این فهم دچار اشتباه شدم...کمکم کن خدایا، خدایا کمکم کن....مثل قدیما لحظه ای منو به خودم
واگذار نکن، من نمیتونم بدون تکیه به تو تو این جهنم ساخته شده توسط مخلوقاتت دووم بیارم، قول بده که وبلاگمو میخونی....
نمیخواستم عربی بگم اما هیچ کلیدی مثل این پیدا نکردم....
رب اشرح لی صدری
و یسرلی امری
واحلل عقده من لسانی
یفقهو قولی...
ببینم چیکار میتونی بکنی، همه امیدم به توست، قول میدم حرکت کنم......
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:56 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
روزي در خانه به ياد كودكیم افتادم كه چه سختیها کشیدم. از اين يادآوري دلم به درد آمد و بغض گلويم را فشرد. مفاتيحالجناني را كه همیشه روی طاقچه مان است گشودم تا براي آرام شدن دعايي بخوانم. از قضا مرثيه امالبنين آمد كه در مدينه در ماتم چهار فرزندش سروده بود. گويا اين زن دردمند، روزها در بيرون شهر مدينه بر سر راه عراق مينشسته و با چنان سوز و گدازي در فراق چهار فرزند رشيد خود ناله ميكرده كه هر رهگذري حتي از خاندان اموي را به گريه ميانداخته است. از خواندن مرثيه امالبنين بويژه وقتي كه به جدا شدن دستان عباس در كربلا اشاره ميكند، چنان به تلاطم افتادم كه از يادآوري رنج كوچك خويش به كلي شرمسار شدم. واقعيت اين است كه من در باره حسين و خاندان و ياران او بسيار انديشيدهام، بيش از انديشه در مورد هر چيز ديگري در اين عالم. اما هر گاه كه ميخواهم از عظمت كار او سخني بگويم، فقط شرم به سراغم ميآيد. | ||