تبليغاتX
سنگ مف گنجیش مف
یه چیزایی رو نمیشه تو سینه حبس کرد. اونا رو میذارم اینجا!
 

با توجه به گران شدن SMS پیشاپیش عید فطر، عید غدیر، یلدا، چهار شنبه سوری، ولنتاین، نوروز ۸۸، ۸۹، تولدت، تولدش، پیوندتون، پیوندشون و قدم نورسیده مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:18  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

خواهرمو بهت میدم فقط یه بلیط بده برم تو!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:27  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

خسته نباشی جوون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:22  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
این عکسو دیروز همکارم تو خیابون با موبایلش انداخت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:38  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
من به این عکاس نگاه میکنم، تو به اون یکی نگاه کن!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:39  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:20  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
وقتی زبان سایه ها گویاتر است

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:9  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

بوتیمار یا غَمخورَک نوعی پرنده است از راسته لک‌لکیان (Ciconiiformes)،‌خانوادهٔ حواصیلان (Ardeidae).

بوتیمار از جمله مرغان افسانه ای ادبیات پارسی است که به خسیسی و خست شهره است .مشهور است که بوتیمار همیشه در تشنگی به سر می برده اما انهنگام که به رودخانه و دریا می رسیده ،چه غم بسیار می خورده که مبادا آب دریا تمام شود و او از تشنگی بمیرد ، زین جهت آب نمی خورده . از بوتیمار به نامهایی دیگر چون کیلان -غم خورک-مرغ غصه - نیز یاد می کنند . گرچه از بوتیمار به عنوان مرغی افسانه ای یاد شده اما به حقیقت بوتیمار گونه ای از بلند پایان است و زیر گونه خانواده حواصیلها شمرده می شود که بیش از پانزده گونه از انان تا به امروز شناخته شده و دو زیر گونه از انان نیز در ایران به همین نام شهره اند که در سیستان و سواحل خزر به میان نیزار ها و باتلاقها به فصول پر باران می زیند که بوتیمار و بوتیمار کوچک نامیده می شوند . بوتیمار آهسته و به دشواری و در ارتفاعی کم پرواز می کند و گردن خود را در هنگام پرواز جمع می کند و به هنگامه خطر بی حرکت می ایستد و منقار خویش را به شکلی خاص عمودی نگاه می دارد و به شکلی گوژ پشتانه حرکت می کند . وی رابطه نا مانوسی با انسان دارد و غالبا از انسان دوری می جوید و بیشتر به صبح زود یا به هنگام غروب از مخفی گاه خود بیرون می اید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:0  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

فکر کنم تو این یکی دو ماهه مسیرتون به مترو خورده باشه و اضافه شدن افزونه زائد صوتی انگلیسی (البته انگلیسی که چه عرض کنم) به سیستم اعلام ایستگاهها رو متوجه شده باشید. آخه خداییش

 "next station meydane emam Hossein alayhessalam" یعنی چی؟

حالا این ترکیب مزخرف به کنار؟ نمیشد یه لهجه غلیظتری واسه این کار میذاشتن؟

اصلا هدف چیه؟

 کلاس؟ مردشورشونو ببره با این کلاس گذاشتنشون!

راهنمایی خارجیها؟ با این راهنمایی ، داخلیهاشون هم گمراه میشن!

آخه چقدر کج سلیقگی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:42  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

این دو نفر یک توله شیر را زمانی که تازه به دنیا آمده بود از باغ وحش خریدند   زمانیکه بزرگتر شد دیگر امکان نگهداری آن را در منزل نداشتند او را به سرزمین مادریش یعنی آفریقا برده و رها کردند دو سال بعد برای دیدن وضعیت شیر به آفریقا برگشتند و . . . . .
حالا فیلم را ببینید

محل دریافت فایل

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:3  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:30  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
حالا که بحث آبریزگاه در وبلاگستان داغه بد نیست این پوسترهای تبلیغاتی رو که دارن توالت شرقی رو توضیح میدن و نحوه استفادشو آموزش میدن ببینید...

اسلام داره یواش یواش همه جا رو فتح میکنه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:4  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
این فایل پاور پوینتی با حجم۳ مگابایت حاوی چندین عکس با کیفیت بالا از تابلوهای مشهور و برخی از سالنهای موزه لوور پاریس است...عکسها رو یک موزیک زیبای فرانسوی همراهی میکه

برای دریافت فایل اینجا رو کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:50  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
این فایل پاور پوینتی با حجم ۲ مگابایت حاوی ۱۸ عکس با کیفیت بالا از مناظر دیدنی پاریس است...عکسها رو یک موزیک زیبای فرانسوی همراهی میکه

برای دریافت فایل اینجا رو کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:32  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
اگه نگران شکمم نبودم پدرتو در میاوردم پدرسگ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:31  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
آخه با چه زبونی بگم تا بفهمی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:25  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
ببخشید آقا مهد کودکمو گم کردم...میشه منو برسونید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:23  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
احساس امنیت در کنار چنگال تیز مادر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:19  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
عجب بالش نرم و عجب سگ خری!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:12  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
بیا کوچولو، نترس، خفش کردم...بیا رد شو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:7  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
بچه ها بسه دیگه..زود باشید...صاحبش اومد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:5  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
آی محموووووووووووووود....خدا بگم چیکارت کنه!

 آخه کفشو آخه اینجا در میارن؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:3  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
آخیش...چقدر خوبه که این سگا اینقده خرن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:59  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
چیه داداش؟ همشو خودم کردم! اعتراض داری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:55  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
 

قربونت برم الهی...کجا بودی تاحالا عزیز دلم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:50  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:26  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
مطلبی را که در زیر می‌خوانید، نوشته خانم سارا محمدی در روزنامه همشری در مرداد 85 (تاریخ دقیقترش رو نتونستم گیر بیارم) است. مطلبی انتقادی که با زبانِ زیبایِ طنزِ خود، به آفات تکنولوژی و مدرنیته در جامعه ما پرداخته است.
 
شب شده بود، اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي‌آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي‌شرت‌هاي تنگ به تن مي‌كند. او هر روز صبح به جاي غذا‌دادن به حيوانات، جلو آينه به موهاي خود ژل مي‌زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گٍلَت مي‌زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي‌كرد، كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفته‌است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي‌كرد. پتروس هميشه پايِ كامپيوترش نشسته و چت مي‌كند. روزي پتروس ديد كه سد سوراخ شده، اما انگشت او درد مي‌كرد، چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي‌شكند و از اين رو در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او، كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي‌خواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه، به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريز‌علي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت، اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:43  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت .
او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند «ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک میخواهم. من را راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟
کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم . آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند .
خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت .
یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟
طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد !
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:1  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:8  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
-نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .
- دو ماه و پنج روز
-دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلي‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد .
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد .
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده.
تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت .
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد .
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم . …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
« يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
-من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر .
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … يكي و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .
- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم.
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود.
آنتوان چخوف
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:13  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد.. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:25  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
خیلی ها نگرانند اون شخصیتی که در دنیای مجازی باهاش قرار میزارن و طرف  عکسشو هم میفرسته عکسش مال خودش نباشه...

ولی نگرانی دیگه ای هم وجود داره، طرف ممکنه عکس مال خودش باشه، کار فتوشاپی هم نکرده باشه.. منتها فقط با paint ویندوز یه قسمتی از عکس رو crop کنه و براتون بفرسته...

واضحتر بگم؟ نمیگم! خودتون به این 2 تا عکس نگاه کنید متوجه منظورم میشید!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 12:36  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
 

دلیل اول)

دلیل دوم)

دلیل سوم)

دلیل چهارم)

دلیل پنجم)

دلیل ششم)

دلیل هفتم)

فکر کنم همین هفت دلیل کافی باشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 9:25  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
این عکس رو دیروز از فرش فروشی دم خونمون انداختم

وقتی مدیر قبلی با یک مدیر پاسخگو ولی خسیس عوض میشه از این اتفاقا میفته!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 8:37  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

تو و طولی و ما و قامت یار

فکر هر کس به قدر همت اوست

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هر کسی پنج روز نوبت اوست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:8  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

once upon a time a guy asked a girl "will you marry me?" she said "No"... and the guy lived happily ever after the end

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:41  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:2  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند.
   آنها به استاد گفتند:  « ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم . ».....استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:
« کدام لاستيک پنچر شده بود؟ »....!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:2  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh