|
|
|
|
هر چند شعرهای شاعران اواخر قاجار و اوایل پهلوی با سیاست آمیخته بود ولی کمتر کسی مثل میرزاده عشقی پیدا می شد که اینگونه بی پروا به سران مملکت بتازد. هر چند که همین شعرها و نوشته هایش باعث قتلش شد ولی نام میرزاده عشقی که در سن ۳۱ سالگی برای آزادی به قتل رسید در ذهن مردم باقی خواهد ماند. در حقيقت در عدل، ار در اين بام و درست آن که بگرفته از او تا کمر ايران گه پدر ملت ايران، اگر اين بي پدر است به مدرس نتوان کرد جسارت اما اين حرارت که به خود احمد آذر دارد شفق سرخ نوشت آصف کرماني مرد آن دهستاني تحميلي بي مدرک و لر گر ندارد ضرر و نفع مشيرالدوله گر رود موتمن الملک به مجلس گاهي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:30 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
اي غريو تو ارغنون دلم چه فسوني است در فسانه تو چشم از نقش تو نگارين است من هم از آن فن و فنون دانم وز مواعظ كه ميكني آنگاه گوهر شب چراغ رفسنجان بازوان امام آنكه دگر در ركوع و سجود خامنهاي او به يك دست و من هزاران دست من بروني نيم خدا داند پيرم از چرخ واژگون و عليل طوطي عشقم و زبان از بر درس من خارج است و حاشيه نيست شهريارم لسان حافظ غيب
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
بابا چرا یکی این جمشید چالنگی رو نمیگیره بندازه بیرون از صدای آمریکا اعصاب آدمو خراب میکنه..اصلا نمیذاره مخالفش یک کلمه حرف بزنه دیشب هم همین بلا رو سر کاظم کردوانی آورد..یعنی اینقدر با نفوذه؟! من میگم وبلاگستان باید یه فشار به VOA بیاره واسه اینکه عوضش کنن یا حداقل یه خورده قابل تحمل تر بشه... انصافا تنها ضعف صدای آمریکا همین جمشید چالنگیه من که یک دماغ گندیده بهنام ناطقی رو ترجیح میدم به صد تا چالنگی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:37 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
این فایل پاورپوینتی کم حجم (۲۵۵کیلوبایت) شامل اظهار نظر شماری از ستارگان هالیوودی در مورد اعراب و اسرائیله به همراه عکسشون ، فکر نمیکنم دیدنش خالی از لطف باشه.
ستارگانی چون: تام کروز، آنتونی هاپکینز، ویل اسمیت، جرج کلونی، آنجلینا جولی، ریچارد گر، سین کنری، مل گیبسون، آلپاچینو، داستین هافمن، رالف فینس، کینو ریوز، هریسون فورد، سندرا بلوک و آرنولد شوایتزینگر |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:42 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
امشب (۱۸ آذر ۸۶) کانال صدای آمریکا (VOAPERSIAN) برنامه میزگردی با شما میزبان هادی خرسندی طنز پرداز و شاعر طنز سیاسی چیره دست است و سعی داره به مسائل روز سیاسی کشور از دید طنز نگاه کنه..ساعت ۲۱:۰۰ به وقت تهران.سعی نکنید از دستش بدید!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:41 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
|
مردم حزب الله بابل هم شاهکار خلقتن واقعا
ببینید برای اینکه قبح شعار "انرژی هسته ای ...۲۰۰ تومن بسته ای" ریخته بشه رو دیوار چی نوشتن!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:1 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
جين فليكس براون يك زن پنجاه و يك ساله انگليسي اخيرا با يكي از پسران اسامه بن لادن ازدواج كرده است . به گزارش خبرگزاري فرانسه از لندن روزنامه انگليسي تايمز نوشت جين فليكس براون مادر بزرگ است و تا كنون پنج بار ازدواج كرده است . اين ششمين ازدواج وي مي باشد و داراي 3 فرزند و 5 نوه مي باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 16:41 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
ولی خداییش دم احمدی نژاد گرم مواضعی که تاحالا در مورد اسراییل گرفته باعث مشروعیت هرچه بیشتر اسراییل شده هیچکی تاحالا اینقدر به اسراییل کمک نکرده بود تاحالا از یه طرف خواستار حذف اسراییل از نقشه میشه که میشه هزارتا فکر به ذهن آدم در مورد چگونگی این کار خطور کنه که صد البته وحشتناکترین راه حل رو اسراییلیا به دل میگیرن از طرف دیگه واقعه هالوکاست رو به کل میبره زیر سوال و منکرش میشه...اسراییلیها هم که خوراکشون جیغ و داد کرد و کولی بازی درآوردن و سلیطگیه و شروع میکنن به مظلوم نمایی.... مرسی پریزیدنت بیخیال همه ، عوضش خوشگلی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:7 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
برای شرکت تو یک دوره آموزشی یک دستگاه که قراره وارد ایران بشه رفته بودم مادرید و تازه تونستم یه نفس راحتی از سبک شدن هجمه کاری بکشم (خودم هم حالم بد شد از این کلمه هجمه ولی مجبور شدم) به هر حال امیدوارم هر روز بتونم چند خطی بنویسم امروز میخوام گیر بدم به حسین درخشان به مناسبت گذشتن یکسال از انتخابات آمریکا:
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:27 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
چند وقتی که ننوشتم رو میذارم به حساب مشغله کاری راستش ترسیدم امروز هم ننویسم و پشتم باد بخوره و این هم به کارهای دیگم که استارتشو خیلی آتشین میزنم و بعد کان لم یکن ولش میکنم اضافه بشه این هفته به یاری خدا میریم کیش یه دوست ناشناسی هم در جواب مطلب "خروج از غزه و پرروئی" که نوشته بودم برام خبر شریف نیوز رو لینک داد با این عنوان که "this might be your answer if ...." خودم هم نفهمیدم این چندتا نقطه آخرش چه معنایی داره منم طبق قانون مطبوعات این متن رو میزارم همینجا به اضافه لینک مربوطه اظهار نظر با عقلا اینم از جواب : چامسكی: مقاومت یهودیان در غزه، نمایشی است نوآم چامسكی منتقد مشهور آمریكایی در ارزیابی طرح خروج صهیونیستها از غزه آن را حربه رژیم صهیونیستی برای به زانو درآوردن مردم فلسطین دانست و گفت مقاومت یهودیان برای خارج نشدن از غزه نیز، نمایشی است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:39 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
یه بچه تخس رو دارید ادب میکنبد ،یهو دلتون میسوزه و برای اینکه اون بچه بی ادب تحت تاثیر گذشت شما قرار بگیره تصمیم میگیرید اونو آزاد کنید و بهش میگید بار آخرت باشه ،اون هم میگه باشه و میره و دوباره شروع میکنه به فحش دادن و میگه دیدی از دستت در رفتم چه احساسی بهتون دست میده؟ اسرائیل بعد از سی وهفت سال برای نشون دادن حسن نیتش برای صلح خاورمیانه تصمیم به ترک نوار غزه گرفت اونم در شرایطی که خیلی از شهرک نشینای یهودی حاضر به ترک نیستن و نظامیهای اسرائیلی با خشونت دارن گریه و زاری اونا رو میبینن و اونا رو به زور اخراج میکنن تا فلسطینیها بیان توشون بشینن حالا تو این هاگیرو واگیر فلسطینیا میگن ما بردیم و ما بردیم و اسرائیل شکست خورد حالا جالب اینه که رسانه های حکومتی ایران حاضر به پخش این خبر خروج داوطلبانه اسرائیل که سرتیتر تمام خبرگزاریهای دنیاست نیست، اگه گفتین چرا؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 10:47 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
انگار همین دیروز بود. محمد خاتمی، مردی با بیست و دو میلیون رای در کوله و هزاران هزاران امید در برابر، با دانشجویان سخن می گفت. دانشگاه یک پارچه شور بود و امید. هر چه خاتمی می گفت، می بلعیدند بچه ها. سوت، کف، شادی و همه چیزهایی که گویی می رفت تا ازخاطره انسانی ما حذف شود، به زور. و یک آن خاتمی، خطاب به جوانان گفت: بیاید دست هایمان را بلند و دعا کنیم. بچه ها ، گوش شدند یک جا. دستانی که به هم کوبیده می شد، به شادی، آرام به کنار هم لغزید ، و در فضایی سخت ملکوتی، هزاران دست، به دعا به سوی آسمان خدا گشوده شد. صدای بال زدن فرشتگان را می شنیدیم، در دانشگاه. و باز همین دیروز بود. محمد خاتمی، در دانشگاه سخن می گفت.شاید همان حرف ها را. حرف هایی که اما تکرار، جانشان گرفته بود. این بار دستی در کار نبود که به سوی خدا برود. تنها صدا بود. بچه ها هو می کردند، اعتراض می کردند، فریاد می زدند، و کسانی آن سوتر بچه ها را نه از سر مهر، که به کین می نواختند. صدای شکستن خاتمی را می شنیدیم در دانشگاه. هم با اولی گریستیم، هم با دومی. گریه اول به امید آمیخته بود، و گریه دوم، بر مزارامید. چه تفاوت دردناکی. و این هشت سال، همه، بدینسان گذشت. سال 76. سال انقلاب مخملین. زن و مرد و پیر و جوان. همه می خواستند رای بدهند. در اتاق مادر، 16 پوستر خاتمی از در و دیوار آویزان بود. اول بار بود که "می خواست" رای بدهد. رای دادن های پیشین اش، به اصرار ما بود. مهر سیدخندان بر دلش افتاده بود.اما دایی پیر، رای نمی داد. و استدلالش اینکه:" آخوند، آخوند است. این بنده خدا هم، مگر نمی گویید خوب است، اما آخوند است. آخوندها گوشت هم را می خورند، استخوان هم را دور نمی ریزند. او آمده است برای حفظ رژیم. ساده اید شما" جواب های ما هم انگار نخ نما شده بود. خیلی که می گفتیم، او سکوت می کرد و می گفت: خواهیم دید. خاتمی آمد. ما بال گرفتیم. گفتیم، شنیدیم. روزنامه خریدیم. یکی دو تا که نبود. و ماموران کمیته که ریختند به خانه همسایه، سینه سپر کردیم و گفتیم: کارت شناسایی. حکم. همسایه با آرنج می زد به پهلوی ما که : این قلنبه سلنبه ها چیست. و ما از حق سخن می گفتیم، از قانون. حتی می خواستیم به پلیس 110 تلفن بزنیم که مانع مزاحمت آن لباس شخصی ها بشوند. همسایه ما را دور کرد، و خودش یک جوری با آنها کنار آمد. بعدها گفت: شما هم باورتان شد بعضی حرف ها را! ما باورمان شده بود. چشم هم داشتیم ، می دیدیم. همه از قانون گرایی سخن می گفتند. در ادارات، رفتارها انسانی شده بود. در دانشگاه ها، شاگرد و معلم، عرصه های گسترده تری از تفکر نو را در می نوردیدند. جامعه زنده شده بود، جان گرفته بود ، حتی وزارت اطلاعات حکومت، از خود انتقاد می کرد ، نویسندگان، اگرچه هنوز با احتیاط بدین سو و آن سو می رفتند، اما قفل های خانه شان را باز کرده بودند. هنرمندان، اگرچه می ترسیدند که مبادا زیاد بگویند و تند، اما سگ کشی راه انداخته بودند، و جوانان آفتاب، فریدون مشیری را گرامی می داشتند،.. . ما دیگر به دایی جان کاری نداشتیم. او هم به ما کاری نداشت، سرش گرم روزنامه خوانی بود. بهار، اما عمر کوتاهی داشت. کوی دانشگاه، سکوت رئیس جمهور،بستن روزنامه ها، سکوت رئیس جمهور. دستگیری ها، سکوت رئیس جمهور. قانون شکنی ها، سکوت رئیس جمهور .بی پناهی ها، سکوت رئیس جمهور. پیش آمدن "آنها"، پس رفتن رئیس جمهور. و عاقبت: دیگر نمی شناختیم آن سید خندان را. و حالا دایی جان که چند سالی هم پیرتر شده بود و روزنامه ای هم نداشت برای خواندن، به حرف آمده بود دوباره، اما معلوم بود دلش سوخته به حال ما. به نرمی می گفت: این بنده خدا، آخوند است. توقع شما زیاد بود. او در نقطه آخر، انتخابی ندارد، جز حکومت. از آن بیشتر بخواهد، باید کس دیگر باشد. نیست. اما باز پستوهایمان را می ساختیم. باز، دهان را زندان آزادی می کردیم. دیگر از جوانان کم سن و تسبیح به دست که شب ها، سر به درون خانه ها و ماشین هامان می کشیدند، نه کارت می خواستیم، نه حکم. به احضارهای تلفنی، تن می دادیم، در برابر قاضی نمای شهر، خون دل می خوردیم، و دیگر نمی گفتیم: چرا؟ خیلی که می گفتیم، جواب مان داغ بود و درفش. باز باید "اعتراف" می کردیم... و تیر خلاص، انتخابات بود. رئیس جمهور ما که بلبل شهر بود، دچار لکنت شده بود. به"تقلب" می گفت"بداخلاقی". آنکه پنجره ها را گشوده بود، به دست و دلبازی، آنکه گفته بود عدالت هم بدون آزادی، عدالت نیست، آنکه می دانست شهر پر از زندان است، و می دانست که گنجی ، ذره ذره می میرد، حالا می گفت: خود این آقا! باید آزادی مشروط بخواهد. دیگر لبخندهایش، رنگ لبخند نداشت. دیگر کلامش، عین رهایی نبود. دیگر یکی بود از آنها. دیگر رئیس جمهور ما نبود. دیگر از ما نبود. دایی پیر، روز انتخابات درگذشت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 10:56 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||
|
|
|
|
وااااااااااااای بازم یه روز دیگه، خدایا متشکرم که داری راه براه بهم حق حیات میدی دیشب با همسر گلم رفتیم پارک جهان کودک و با هم گپ زدیم، خسته که شدیم رفتیم ونک و یه پیتزا تو یه رستورانی که برا جفتمون خاطره انگیز بود خوردیم..راستش خیلی بهم چسبید، امیدوارم به همسرم هم خوش گذشته باشه دیروز و امروز مدیر شرکتمون رفته مسافرت و من حالم گرفتس، نه بخاطر پاچه خاری بلکه چون یه جورایی سر در گم شدم و احساس به مشاوره دارم...دلم براش تنگ شده حسابی (ولی انصافا این جمله آخرم فکر کنم پاچه خاری بود) کاش زودتر بیاد یه خبر خوب دیگه: آلمان گفت که در حمله نظامی به ایران، آمریکا رو همراهی نمیکنه،لازم به ذکره که همین آلمان عین همین حرفو قبل از جنگ با عراق زده بود و کلی هم به آمریکا کمک کرد مشروح همین خبرو میتونید از اینجا بخونید در ضمن کابینه پیشنهادی احمدی نژاد هم معرفی شد..نکته جالب انتصاب محسنی اژه ای بعنوان وزیر اطلاعات و پور محمدی (دستیار سعید امامی در قتلهای زنجیره ای) به عنوان وزیر کشوره..خدا عاقبت همه رو ختم به خیر بگرداند...آمین |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 10:59 توسط حسین دستاویز
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به دنباله بفرستید:
|
||