تبليغاتX
سنگ مف گنجیش مف - قهرمانان کتابهای فارسی دبستان همه در یکجا
یه چیزایی رو نمیشه تو سینه حبس کرد. اونا رو میذارم اینجا!
مطلبی را که در زیر می‌خوانید، نوشته خانم سارا محمدی در روزنامه همشری در مرداد 85 (تاریخ دقیقترش رو نتونستم گیر بیارم) است. مطلبی انتقادی که با زبانِ زیبایِ طنزِ خود، به آفات تکنولوژی و مدرنیته در جامعه ما پرداخته است.
 
شب شده بود، اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي‌آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي‌شرت‌هاي تنگ به تن مي‌كند. او هر روز صبح به جاي غذا‌دادن به حيوانات، جلو آينه به موهاي خود ژل مي‌زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گٍلَت مي‌زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي‌كرد، كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفته‌است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي‌كرد. پتروس هميشه پايِ كامپيوترش نشسته و چت مي‌كند. روزي پتروس ديد كه سد سوراخ شده، اما انگشت او درد مي‌كرد، چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مي‌شكند و از اين رو در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او، كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي‌خواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه، به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريز‌علي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت، اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:43  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh