تبليغاتX
سنگ مف گنجیش مف - آی قصه قصه قصه
یه چیزایی رو نمیشه تو سینه حبس کرد. اونا رو میذارم اینجا!

یکی بود یکی نبود......

اون که بود تو بودی،

اون که تو قلب تو نبود من بودم.......

 

یکی داشت یکی نداشت.......

اون که داشت تو بودی،

اون که جز تو هیچ کسی رو نداشت من بودم.....

 

یکی گفت یکی نگفت......

اون که گفت تو بودی

اون که دوستت دارم رو جز تو به هیچ کسی نگفت من بودم....

 

قصه ما به سر رسید.

کلاغ قصه که به خونش نرسید من بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:47  توسط حسین دستاویز  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh